حكيم زجاجى
1260
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
هوا همچو فصل بهاران شده * كف شاه چون ابر باران شده به بخشش گشاده كف آن شهريار * همىكرد چون بحر گوهر نثار روان از دو دست و كفش رود نيل * حسد برد بر شاه چرخ بخيل غلامان يكايك برفتند مست * ز گلدستهها آن سران را به دست شهنشاه بر تخت شد همچو شير * بزد تكيه آن سرفراز دلير به نزديك او جز وشاقى نبود * عجبتر از اين اتفاقى نبود نهادند تنها چنان شاه را * گشادند بر خونيان راه را در آن خانه رفتند چون پيل مست * ببستند در ، برگشادند دست به خنجر زدندش بر آن تخت سخت * به زير آمد آن شاه خسته ز تخت برآويخت با خونيان شهريار * همىكرد زنهار و مىخواند يار به عيوق مىرفت آواز شاه * برفتند خلقى بر بارگاه بد آن بدگهر پيش درگه بهپاى * بپرسيد شخصى از آن تيرهراى پس پرده اين بانگ و فرياد چيست * به نزد شهنشاه برگو كه كيست نبودست ز اينگونه هرگز غريو * چنين گفت نادان ، كه كيهان خديو در اين دم به بدمستى آورده روى * از آن است از اندرون هاىوهوى بدينسان كه امشب كند آشكار * نكردست بدمستى اين شهريار مگر در سرش باده برگشته است * كه امشب بدينگونه سرگشته است هميندم بخسبد به عمر دراز * شما بازگرديد يكسر به ناز چو از نوبتى خلق ز اينسان شنيد * برفتند ز آنجاى و دم دركشيد غلامى كه بد پيش آن شيرگير * نهان بود از بيم زير سرير چو آن خونيان بازپرداختند * از آن شاه و بر خاكش انداختند غلام سرا ، پس برون شد به درد * سران را از آن كار آگاه كرد برفتند سرگشته اندر سراى * بزرگان سراسيمه بىعقل و راى يكى گفت كاين ملحدان كردهاند * دمار از شهنشه برآوردهاند يكى گفت ملحد در اين تيرهشب * چگونه شدى در درون اى عجب سخن گفتن اينجا ز ديوانگى است * دريغا كه اين دشمن خانگى است كه ز آن شهريارى فروشد به خاك * به دست سگان گشت شيرى هلاك